تبليغاتX
مث برفایی تو...
سلام

می بینم که جمعه عصر هست. شاید هم، جمعه شب. من توی اتاقمم. مجبورم که درس بخونم. برای همین، اصلاً خوشحال نیستم... البته یک کم قبل، حالم بدتر بود. بعد، اومدم اینجایی که همیشه می شینم، نشستم، و حالم بهتر شد. از اینجا، ویو ی اتاقم رو کامل دارم و وقتی می بینم که توش، پر از خرت و پرتهای همه رنگیه، حالم خوب می شه. . چیزهام، بیشترشون کتاب و تیوب های کرم و ماسک و لوسیون و قوطی های اسپری و عطر هستند. البته فعلاً، یه چندتا گل ِ رز ِ وارونه ی در حال ِ خشک شدن هم توی اتاقم دارم...

آهان، راستی، امروز بیگانه ی کامو رو تموم کردم. قشنگ بود. دوست داشتمش مخصوصاً این پاراگراف رو:

"در نهایت فقط به یاد دارم که با گذر از تمام فضاهای تالارها و دادگاه ها و هنگامی که وکیلم هم چنان حرف می زد، از سوی کوچه صدای شیپور یک بستنی فروش تا جایی که من بودم طنین انداخت. دچار هجوم خاطرات یک زندگی شیرین شدم که دیگر به من تعلّق نداشت امّا در آن زندگی ساده ترین و ماندگارترین شادی ها را یافته بودم: بوهای تابستان، محلّه ای که دوست داشتم، یک جور آسمان شب هنگام، خنده و پیراهن های ماری؛ و تمام کارهای بیهوده ای که کرده بودم مثل ِ بغضی آمد توی گلویم. فقط یک چیز می خواستم: اینکه تمامش کنند و من  به سلّولم برگردم و بخوابم."

خوب، یه جوری هست که آدم یک کم دلش می گیره. ترجیح می دادم در همچین شبی که عصرش این کتاب رو تموم کرده ام، می رفتم سینما. ولی، مجبور هستم درس بخونم. وقتی که مجبورم درس بخونم، کشش ِ بیحدّی دارم به اینکه از اون شکلات های میلکای فندقی با پوست ِ بنفش ِ خوشرنگشون بخورم و دلم می خواد که یه ظرف پر از شیرینی های خامه ای کنارم باشه. علی رغم اینکه ماه هاست روی سلیقه ی غذایی م کار کرده ام، باز هم، دقیقاً موقعی که مجبورم کاری رو انجام بدم که دوستش ندارم، در یک چشم به هم زدن به اصل ِ خودم برمیگردم و دنبال ِ احساس ِ امنیّتی که اون کیک ها بهم می دن می گردم.

به هر حال، الان اون حسّ امنیّت هم با حسّ عذاب ِ وجدان قاطی شده و دیگه به دردم نمی خوره. این هست که فعلاً نوشتن رو به جاش انتخاب کرده ام. راستی بعد ِ اینکه اون کتاب تموم شد،  نگاه که کردم و دیدم که شخصیّت ِ اصلی ش، من نیستم، و برای همین، فعلاً وقت دارم که زندگی کنم، کلّی خوشحال شدم. برای همین، الان می تونم خوشحال باشم که کسایی که دوستشون دارم، در امن و امان هستند و اینکه، هر لحظه دلم بخواد می تونم برم سر ِ یخچال و هر چی که دلم می خواد بخورم ( گویا هیچ جور نمی تونم از داشتن ِ این امکان،  احساس ِ خوشحالی نکنم ) و اینکه کلّی رمّان های دیگه هستند که بعدها می خونمشون و اینکه، می تونم یک دکمه رو اینجا فشار بدم و کلّی آهنگ، برام شروع کنند به خونده شدن. راستش همه ی اینها خوشحالم می کنند و بعد، از بس که زیاد خوشحال می شم،  احساس می کنم که یه مرّفه ِ بی درد هستم، و بعد سعی می کنم که به این احساس، زیاد راه ندم. اصلاً برای اینکه بتونیم دردها رو تحمّل کنیم، باید خوب باشیم.

بعضی وقتها هم فکر می کنم که خوش به حال ِ قدیمی ها که با یه دونه شمع و کلّی کاغذ و قلم درس می خوندند و مجبور نبودند که اینهمه نور و چیزهای خشن رو تحمّل کنند. بعد یادم می افته که اونها حالا مرده اند، پس منم زود می میرم. پس اصلاً اهمّیّتی نداره که من درس بخونم یا نه، چون در نهایت، اتفاق ِ خاصّی نمی افته و هممون می میریم، مث ِ مورسو.  مهم این هست شاید، که وسط ِ خستگی هامون می آییم و با هم حرف می زنیم، یا، یه چیزی رو می نویسیم، یا شاید، مهم، اون امّیدی هست که وقتی کارهای دوست نداشتنی ِ اجباری رو انجام می دیم، همزمان، توی دلمون هست.

راستی، یه چیزهایی شنیده ام که این کامو، یک کم پوچ گرا هست ( یا شایدم خیلی ). من که اصلاً از روی این کتاب، این رو نفهمیدم. چه جوری می شه که کسی که حتی وقتی توی یه تنه ی درخت حبسش کنند، زیبایی ها رو می تونه ببینه، پوچ گرا باشه؟ اصلاً این پوچی یعنی چی؟ یعنی همین که فکر کنی که بعد از اینکه بمیری، دیگه زنده نمی شی؟ یا يعنی اینکه فکر کنی که کسی به اسم ِ خدا وجود نداره؟ خوب اینها که، اختلافات ِ نظر ِ جزئی هستند... حالا چه فرقی می کنه که زنده بشی یا نشی یا به خدا اعتقاد داشته باشی یا نه؟ مهم اینه که، حالا که زنده ای، چه چیزهایی واست مهم هستند و چه چیزهایی رو دوست داری.  نه؟

خوب من برم و سعی کنم که امواج ِ ذهنی م رو ببرم در سطح ِ آلفا، که وقتی دارم کارهای دوست نداشتنی ِ اجباری رو انجام می دم، گذر ِ زمان رو احساس نکنم... به خودم قول می دم که هفته ی دیگه برم سینما. اوهوم. تازه کلّی کارای دیگه هم می خوام بکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 20:40  توسط Mojdeh  | 

به نام خدا

سلام

من الان از شادی در پوستِ خودم نمی گنجم... هنوز درست حسابی وارد ترمینال ۴ نشده بودم که دیدم یکی توی بغلمه! این سمانه ی دیوونه چنان با سرعت و غیرمنتظره ظاهر شد و دوید توی بغل ِ من، که قبل از اینکه ببینمش، لمسش کردم! فکر کن که بخوای یک نفر رو بعد از کلّی ی ی وقت، فقط نیم ساعت ببینی و بعدش هم، قرار باشه که تا کلّی ی ی وقت ِ دیگه، شاید چند سال٬ نبینیش. واقعاً جالب بود! خودش لاغرتر شده بود ولی دوست جونش رو کلّی تپل کرده بود...

واقعاً، این،ـ که کی چاق شده و کی لاغرـ راحت ترین چیز ِ قابل ِ گفتن هست! گلم رو هم که خریده بودم، بس که عجله کردم، یادم رفت با خودم ببرم... کلّی گلهای رز ِ همه رنگی خریده بودم و خیلی از مال ِ بقیّه که واسش آورده بودند، خوشگل تر بود. الان باز یک کم غم می خورم، شاید بهتر می بود همونجا که فهمیدم جا مونده، می ذاشتم آژانس که در حال ِ دنده عقب گرفتن بود، برگرده!

اوه، این نمازخونه، با هوای یک کم سرد، که من توش در حالی که لباسهای گرمم رو دور ِ خودم پیچیده ام، دارم می نویسم، انگار بهترین جای دنیاست... انگار که، این چایی که کنارم بود و حالا خورده ام اش، بهترین چیز ِ دنیا بود. مطمئنم که امروز رو هیچوقت یادم نمیره. یادم میاد، چه صبح های زیادی، توی نمازخونه ی فنّی همینجوری، بوده ام... چقدر حسّ امروز، آرامشش، و شادی ش، من رو یاد ِ اون موقعها می اندازه. چه قدر هم جالبه که انگار همه ی سختی ها، همه ی خاطرات ِ خوب، همه ی لذّت ها و همه ی با هم بودن ها، همیشه با ما هستند. همیشه درونمون اند. همین جا، که من الان هستم، همه توی من هستند.

اوه، دلم پنیر با نون و چایی می خواد، که توی این دانشکده ی کوفتی پیدا نمی شه. من که نمی تونم هر چیزی رو بخورم، برام خوب نیست...  از همین جا هم به فاطمه ی عزیزم اعلام می کنم که عاشق ِ این هستم که صداش رو ۹ و نیم ِ صبح ِ امروز شنیدم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 10:27  توسط Mojdeh  | 

 

سلام

زندگی ِ آرومی شده. بگو به چی فکر می کنم؟ به کوئیز، تمرین و ارائه که فردا همه رو با هم دارم و طبق ِ معمول، فقط یکی ش رو انجام داده ام. به این چیزا فکر می کنم. به اینکه، شام نخورده ام هنوز و خیلی گرسنه ام شده و حالش رو هم ندارم که پاشم چیزی بخورم. به اینکه، فردا صبح ِ کلّه ی سحر دارم می رم فرودگاه که یک دوست رو بعد از یه مدّت طولانی ببینم، اینکه براش گل خریده ام و یه دونه دلفین ِ طلایی ِ کوچولو، که می خواستم توی جعبه اش پوشال بریزم، ولی جعبه هه کوچولوتر از اون بود که پوشالها بهش بیاد. تازه پوشالهام صورتی بود امّا جعبه ام آبی ِ آسمونی. گفتم جعبه و پوشال، یادم اومد که قرار بوده یه دونه جایزه آماده کنم... باز فکر می کنم که از بین ِ همه ی چیزای توی دنیا که نمی دونم کدوم یکی رو انتخاب کنم... تازه جنس ِ چیزها خیلی زیاده: خوردنی، شنیدنی، دیدنی، خوندنی، استفاده کردنی...

آهان. راستی قراره که سلیقه ی موسیقیایی م رو ارتقا بدم. یه چیز ِ دیگه: قراره که از اطّلاعات ِ پراکنده فرار نکنم. یعنی حتی شاید بخوام برم به سمتشون. واسه همین، اوّل می خوام از اینجا شروع کنم که واسه بررسی ِ اینکه بهترین موسیقی های دنیا کدوم ها هستند، اطّلاعات ِ پراکنده ای که هست رو جمع آوری کنم.

دارم فکر می کنم به اینکه دندون ِ مامانم، امروز صبح که داشت صبحونه می خورد، شکست. بعد، صبحونه ش رو نتونست تا آخر بخوره. بعدش هم دیگه تا شب که رفت دندونپزشکی، هیچی نتونست بخوره. چه قدر این چیزها آدم رو ناراحت می کنه.

و اینکه، یه بار من رفتم توی خیابون ِ انقلاب، با یه نفر قهوه فرانسه و کیک خامه ای خوردم. چه قدر خوشمزه بود. چه قدر ناراحت کننده ست. بعضی وقتها، خاطره های خوب، خیلی ناراحت کننده اند چون می دونی که ممکنه یه نفر ِ دیگه به یادشون بیاره و غصّه بخوره. فکر کن مجبور شده باشی تا اون حد بیرحم بشی که چیزهای خوبی که وجود دارند رو بخوای از بین ببری، برای اینکه، چیزهای بدی هم وجود دارند. اینکه ما توی دنیایی زندگی می کنیم که توش، هجران هست. توش، بعضی وقتها خوب بودن،  حتی مستلزم ِ اینکه که به احساس ِ ترّحم ِ خودت غلبه کنی. به احساس ِ وابستگی ت غلبه کنی. به مهربونی ت غلبه کنی. توی این دنیا، بعضی چیزهای خوب بعضی جاها بد هستند و چیزهای بد بعضی جاها خوب هستند. عجیبه واقعاً.

دیگه، به این فکر می کنم که ما، بعضی وقتها، اعتقاداتمون رو واسه خاطر ِ اینکه یه کار ِ دیگه ای رو دوست داریم انجام بدیم که باهاشون منافات داره، عوض می کنیم. بعضی وقتها، این کار رو اونقدر استادانه انجام می دیم، که خودمون هم نمی فهمیم. و باز، دارم فکر می کنم که بعضی وقتها، فکر می کنیم که به بعضی چیزها اعتقاد داریم، در حالی که نداریم. واقعاً هیچ وقت نداشته ایم. هیچوقت منطقاً و استدلالاً و حتی احساساً قبولشون نکرده ایم. امّا هی فکر می کنیم که باید بهشون عمل کنیم.

این جمله های بالا که متکلّم مع الغیر هستند، غیری مدّ نظر نبوده، به جز خودم... خودم که، یک روز فهمیدم که قرآن و دین اسلام رو واسه خاطر ِ این دوست داشته ام که بعضی از نظریّات ِ خودم توش بوده. یعنی، چون خدا با من اتّفاق ِ نظر داشته که "ایمان" و "کار ِ خوب" تنها ملاک های ارزیابی ِ آدمها بوده اند، من عاشقش شده ام... چون عاشقش شده ام، بقیّه ی حرفهاش رو هم نشنیده و نفهمیده، قبول کرده ام. پس اینکه این حرفها رو قبول داشته ام، عمراً به این خاطر نبوده که خدا گفته. بلکه واسه اینکه خدا حرفهای من رو زده، قبولشون کرده ام. اگه یه حرفهای دیگه ای می زد، صد سال قبول نمی کردم. در نهایت اینکه من هیچوقت در برابر هیچ آیینی که از آسمون اومده باشه به این خاطر که خالق ِ آسمونها و زمین اون رو فرستاده، تسلیم نشده ام. امّا هی فکر کرده ام که شده ام. هی فکر کرده ام که مسلمون هستم. حالا چی؟ می بینم که فقط خودم رو قبول داشته ام همیشه. یعنی در واقع، فقط به خودم اطمینان داشته ام. جدیداً کشف کرده ام که حتی می ترسم خودم رو به قرآن بسپارم، می ترسم من رو یه جور ِ دیگه کنه! من رو یه جوری کنه که دوست ندارم... کجا اگر که مطمئن بودم که اینها رو خدا فرستاده، این جوری بود که بذارمش توی قفسه ی کتابهام و راحت و با آرامش بشینم و کتابهای دیگه رو بخونم؟

اگه واقعاً مطمئن بودم که اون رو خدا فرستاده، که راه ِ سعادت ِ بشر رو توش یاد داده، آیا تا حالا هزاربار برش نداشته بودم و خط به خط و با دقت نخونده بودمش؟

خوابم گرفت اصلاً. معلوم نیست برای چی همینجوری شروع می کنم به دری وری نوشتن. دیگه به خودم زیاد مطمئن نیستم. احساس می کنم هر لحظه ممکنه یه چیزی رو بگم که کاملاً مخالف  و متضاد ِ چیزهایی هست که قبلاً گفته ام.

راستی، دیروز، یه برگه پیدا کردم توی یکی از دفترهام. اهداف ِ سال ِ ۸۹ رو رویش نوشته بودم. یه روزی نشسته ام و هدف گذاری کرده ام و برگه هه رو گذاشته ام لای یه دفتری و دیگه هیچوقت حتی یادم نیومده که این کار رو کرده بودم و مثلاً باید به اون هدفها نزدیک بشم. به هرحال، یه جمله توش داشت که خیلی حیرت زده ام کرد. یکی از اهدافم این بود: "نزدیک شدن به آن تصویری که در ذهنم دارم". دارم فکر می کنم که چند بار، به دوست گفته ام که "ویژن کیلویی چنده؟" و "من هیچ تصویری ندارم"؟؟...

یه روزی احتمالاً یه تصویری داشته ام. احتمالاً فقط همون روز که هدف گذاری کرده ام. من واقعاً دیگه دارم می ترسم.

اصلاً شب به خیر.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 2:34  توسط Mojdeh  | 

پوسته و هسته و قالب...

 

یادش بخیر. بچّه که بودیم ما رو جدا کرده بودند برده بودند یه جایی و بهمون می گفتند "تیزهوش". یادم هست که اون اوّل توی این قالب زیاد خوب جا نمی شدم... این، صفت ِ زیبا و دهن پر کنی هست که وقتی به یه بچّه بچسبه، یه عمری راحتش نمی ذاره. از همون اوّل، اهل ِ انتظارها و فشارهایی که زیرشون قرار می گرفتم، نبودم... وقتی که برمی گشتم خونه، گاهی، برمی گشتم و به خودم می گفتم: "من تیزهوش نیستم". بعد مثل ِ نی نی ها بغض می کردم و هی لجبازانه تر و پشت سر هم تر می گفتمش :"من تیزهوش نیستم! نیستم!"...

به هر حال این حالت زیاد طول نکشید. انعطاف پذیری م بالا بود و  خیلی به سرعت توی قالب ِ مزبور جا شدم و اون قدر اون قالب با من یکی شد که دیگه حتی احساسش هم نمی کردم. دیگه لازم نبود که بگم من مژده هستم و سمپادی ام... چرا که همون مژده بودن، معنی ِ سمپادی بودن رو هم در خودش داشت.

باز هم بچّه شده ام. گیر می دم که "من مدیر نیستم"،، "من مدیربشو نیستم"،، "من شریفی نیستم"... این قالب  و زره ِ جدید، دیگه زیادی برام سنگینه و فکر نمی کنم که به این راحتی ها بهم بچسبه. دارم فکر می کنم که هنوز حتی "خانوم مهندس" بودن هم بهم نچسبیده. اینها رو دارم مثل ِ وزنه های سنگین دنبال ِ خودم می کشونم، بدون ِ اینکه باهاشون یکی شده باشم.

نوید می گه که من، اوّل هسته ی هر چیزی رو ایجاد می کنم و بعد می خوام آروم آروم برسم به پوسته... می گه که می شه یه جور ِ دیگه فکر کرد: می تونی اوّل پوسته رو ایجاد کنی، بعد شروع کنی به اینکه اون پوسته رو پر کنی. می پرسه  مگه ندیده ام که پسر بچّه ها کت های باباهاشون رو می پوشند؟ می شه برعکسی کار کرد...

از دستش عصبانی می شم. این، همون چیزیه که من ازش متنفّر هستم: کلّی پوسته های خالی که دور و برم هستند... کلّی پوسته ها که هیچوقت توشون پر نشده. کلّی آدمها که دارند ادا در می آرند: ادای مدیرها رو، ادای مهندس ها رو، ادای آدم مهم ها رو، ادای چیزی بلد بودن رو، چیزی داشتن رو، حتی ادای آدمهای دوست داشتنی و تو-دل-رفتنی رو... و وقتی که توی عمقشون می ری، می بینی که هیچ چیزی نیست. هیچ چی به جز یه کسی که دچار ِ توهّم ِ مثبت نسبت به خودش شده، نیست.

چیزهای خالی خیلی زیاد شده اند. توی مقاله هایی که می خونم، پاراگراف های خالی خیلی زیادند. کلمه هایی که پشت ِ سر ِ هم قرار گرفته اند و من هر چه قدر می گردم، معنی ای که به استفاده از اون همه کلمه بیرزه، توشون نیست، خیلی زیادند. حرفهای خالی خیلی زیادند. هی گوش می دم و دنبال ِ یه چیز ِ به دردبخور توی کلمه هایی که روی هوا رها می شند می گردم و می بینم هیچ چیزی به جز یه ظاهر ِ پیچیده ی زشت، توشون نیست...

و من صادقانه اعتراف می کنم که خالی ام. خالی ام و پر شدنم خیلی زیاد طول می کشه. وقتی که بهش فکر می کنم حالم بد می شه. من نمی تونم با داشتن ِ یه عالمه اطّلاعات ِ پراکنده ی غیر موثّق، صاحب نظر بشم... از همه چیز حالم بد می شه. توی هر چیزی پر از چیزهاییه که من نمی فهممشون. وقتی که سعی می کنم بفهممشون، متوجّه می شم که خالی اند. کلّی چیزهای پراکنده همه جا رها هستند که به هم هیچ ربطی ندارند و آدمها  به هم ربطشون می دهند و نتیجه ای رو ازش می گیرند که به هیچکدوم از اون چیزها ربطی نداره و من این وسط گیج می شم که چه قدر قدرت ِ فهم و استدلالم کم شده که این چیزهایی که گفته می شند رو نمی فهمم...

دنیا یه جور ِ جالبی شده که همه می خوان تولید کنن، همه می خوان ابراز کنن و همه می خوان ارائه بدن... داشته ها و نداشته هاشون رو می خوان ارائه بدن... این می شه که چیزهای عرضه شده ی بی مصرف و بی ارزش، هی زیادتر می شند. بعد، من دو تا راه دارم: یکی اینکه این دنیای بیمزه رو با محتویّاتش رها کنم، برم به یه روستای دور و کشاورزی کنم؛ یکی اینکه یه ورژن برای خودم بسازم که بتونه باهاش کنار بیاد.

شاید برای جاه طلبی م باشه که راه ِ حلّ اوّل به هیچ کاری م نمیاد اصولاً جز اینکه همیشه احساس کنم که یه راه ِ دیگه دارم... لجبازانه تصمیم می گیرم که به حرف ِ نوید گوش کنم. من با IQ ی فوق العاده ای که دارم می تونم گول زننده ترین، زیباترین و پرابّهت ترین  پوسته ها رو برای خودم بسازم...

این هسته ی نرم  و خالص ِ من، زخمی شده بس که با چیزهای زبر و خشن مواجه اش کرده ام. بس که با همه ی خلوصم و با همه ی صداقتم با هر چیزی برخورد کرده ام،،، با هر چیزی که صاف نبوده، یک رو نبوده، واقعی نبوده... برای اینکه از بچّه هام حفاظت کنم، باید قوی باشم؛ و برای اینکه قوی باشم، باید پوسته داشته باشم. اینه که از این به بعد، قراره که ادا دربیارم. کلّی پوسته می سازم، و در مواقع ِ لزوم ازشون استفاده می کنم...

و جالبه که، می گن صداقت خوبه، در حالی که فریبکار بودن جذّابه. می گن خالص بودن خوبه، در حالی که خرده شیشه داشتن، جذابتره. اطّلاعات ِ دقیق و مطالعه شده خوبه، ولی داشتن ِدیتاهای زیاد ِ پراکنده و نه لزوماً موثّق که هر جور خودت دلت خواسته آنالیزشون کرده ای، جذّاب تره.... نجابت خوبه در حالی که افسونگر بودن جذّابتره...  خوب بودن یک چیزه و جذّاب بودن یک چیز... و من هر دو رو دوست دارم؛ جذّابیّت به آدم قدرت میده و اگر بخوای بتونی خوبتر باشی،  و بتونی پرتو های نورت رو به شعاع های دورتری بفرستی، باید بتونی قدرتمند باشی.

و من برای اینکه یک "خوب" باشم که قدرت داره، نه یک خوب که فقط می تونه رو به قبله بشینه و برای آدمهای توی دنیا دعا کنه، نیاز دارم که چیزهای جمع نشدنی رو توی خودم جمع کنم. نیاز دارم که یک مدیر باشم؛ یه موجودی که پر از خودخواهی و تزویر و حساب ِ سود و زیان ِ شخصیّه. و چه قدر برای من دردناکه، به دوش کشیدن ِ این قالب...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 16:42  توسط Mojdeh  | 

نوشته ی روی وایت برد میخکوبم می کنه: "دوستت دارم، مادر". چه قدر پررنگ و بزرگ نوشته شده؛ انگار مادر دقیقاً همین جاست و قطعاً اینها رو می خونه. می دونم که دست خطّ ِ پدرم هست و حدس می زنم که دلش برای مامانش_که امروز هم تولّد و هم وفاتش بوده_ تنگ شده... دلم یک کم فشرده می شه.

می رم توی اتاقم و دو سه ساعت ِ بعد برمی گردم. این بار پای تابلو میخکوبتر می شم: دست خطّ مامانم رو می بینم که اون پایین نوشته: "من هم دوستت دارم، عزیزم!" و کلّی گل و بتّه و دل و ابر و از این چیزا... حدس می زنم که مامانم فکر کرده که اون جمله برای خودش نوشته شده و جواب داده. دلم شدید تر می گیره و باز هم می رم توی اتاقم.

همه جلوی تلویزیون هستند. مامان با ذوق ِ شدیدی بهم می گه "تو اونو نوشته ای روی تخته؟؟" مردّد می مونم که چی بهش جواب بدم... با همون ذوق ِ شدید نگاه می کنه به مهرداد: "تو نوشته ای؟؟" مهرداد می خنده و می گه نه... می گه "یعنی سعید نوشته؟؟؟" بعد انگار یادش می آد که سعید از صبح خونه نبوده،، دوباره با چشمهایی که  برق می زنند نگاه می کنه به من: "تو نوشته ای؟؟" مهرداد شدیدتر می خنده و می گه "یکی دیگه یه چیزی واسه یکی دیگه نوشته، تو چرا جواب داده ای؟؟"  نمی فهمم این مهرداد کی قراره بفهمه که به چه چیزایی نباید بخنده؟؟ بابام می گه "من نوشته ام اش عزیزم." اون ذوق ِ شدید رو می بینم که یکهو فروکش می کنه و تبدیل می شه به توی فکر فرو رفتن... حالت ِ لبها رو می بینم که یکهو لبخند رو رها می کنند و روی صورتش ول می شند... و نمی دونم یکهو دلم برای کدوم باید بیشتر بسوزه: بابا که دلش تنگ شده برای کسی که دیگه اینجا نیست یا مامان که انگار همه ی وجودش نیاز داشته به اون جمله ای که حالا فهمیده برای خودش نوشته نشده بوده و حالا دلش برای بابا هم سوخته... بعد از یه مکث ِ طولانی به بابام که از اون موقع تا حالا کنارش نشسته_با لحن ِ دلداری دادنی  که شبیه ِ مال ِ بچّه هاست_ می گه: "خوب اگه مامانت بود هم، همین جوابو برات می نوشت!!".

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 3:8  توسط Mojdeh  |